نویسنده موضوع: قرآن و موسيقي  (دفعات بازدید: 110 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

آفلاین elyar45

  • تازه‌وارد
  • *
  • ارسال ها: 5
  • شمار تحسین: 0
قرآن و موسيقي
« : آوریل 27, 2010, 07:44:58 »
با سلام خدمت دوستان عزيز
بسيار مايل بودم نظر دوستان رو در خصوص موسيقي و هنر بدانم
زيرا موسيقي به آن صورت كه امروز ما داريم مستقيما در قرآن صحبتي به ميان نيامده است
مخصوصا استاد گرانقدر هم اظهار نظر كنند ممنون خواهيم بود

آفلاین سلام محمدی

  • تازه‌وارد
  • *
  • ارسال ها: 2
  • شمار تحسین: 0
پاسخ : قرآن و موسيقي
« پاسخ #1 : آوریل 27, 2010, 03:15:54 »
گشت و گذاري در ميان آثار نويسندگان غربي از گذشته تاكنون، انسان را در تضاد معنابخشي هنر، با آنچه در متون اسلامي است قرار مي‌دهد. به اين صورت كه در فراز و نشيب‌هاي وجودي انسان در غرب، هنر كُرسي خود را به ديگری نمي‌بخشد، از افلاطون كه تمايزي براي هنر و هنرمند قائل بود تا هم اكنون كه گاه هنر و هنرمند يكي است، هنر يكه‌تاز ميادين حقيقت است.
از ذهني كه سر ستيز با خدا و ارزش‌ها دارد، تا وجودي كه در هر موقعيت خدايي را مي‌يابد، جهان را پند دادن براي نزديكي به هنر و كاشف حقيقت مي‌خوانند. راستي اگر جهان موهوم و پوچ گردد، مگر انسان معني مي‌يابد، تا هنر، جهان را همچون خود بپروراند؟
متأسفانه اسلام را به ما از زبان و بيان به قول و غمزه‌ي گروهي ناقل و راوي و محدث و شاعر و فلسفي و سيره‌نويس و رجال‌شناس و مغازي شمار و سخن‌سرا و زبان دان و شيميست و ساحر و طبيب و فرقه باز و مورخ و مُغني و مطرب منتقل مي‌كنند،  كه باعث سخن‌پردازي ‌ها و به وجود آمدن هزاران نظريه در اين باب گشته است كه هيچ سنخيتي با خود اسلام ندارند.
از نويسندگاني همچون نجيب اوغلو منتقد هنر اسلامي، تا دكتر مددپور نويسنده‌اي پر شور در اين حيطه، هيچ‌كدام براي يافتن هنرمند در اسلام مباني اسلام را تشريح نكرده‌اند و فقدان همين امر است كه هنگام بررسي، سر از نوشته‌هاي هايدگر و نيچه،  افلاطون و... درمي‌آورند و گاه براي معنا بخشي، آن را با احكام فقهي غسل مي‌دهند، يا شايد هنگام بررسي ميان آثار اسلامي، آن را ناديده گرفته‌اند، كه كليد گشاينده‌ي اين مبحث را بايد در تنها سند محكم اسلام يعني، قرآن جستجو كرد.
بحث اصلي اين است كه، خدايي كه خود پرورش‌دهنده‌ي برگزيده‌ي خويش است، چرا هيچ اشاره‌اي به هنر «فن» نداشته است.
براي اهميت اين مقوله، بايد هنر آن دوران را بررسي كرد، يعني هنر دوران قبل از اسلام در جهان را، با هم اكنون سنجيد، هنرمندان خالق معبد عظيم و باشكوه را مسئوم با مجسمه‌هاي نشسته‌اي از رامسس دوم، به ارتفاع 18 متر، اهرام مصر، دست ساخته‌هايي از مارليك و حسنلو و جيرفت، هنرهايي كه در دوران بعد هيچ‌گاه تكرار نشدند، يا شكافتن كوهي از سنگ و برآوردن معا بدي براي عبادت «غروب غير زميني» در هند. راستي هنر دوران ما را مي‌توان با يكي از آنها مقايسه كرد؟ با ديدن آنها انسان متحيّر مي‌شود كه، اين آثار را چند هزاره‌ي پيش چه كساني و با چه قدرتي برآورده‌اند كه اكنون دست نايافتني است؟
اكنون اهميت اين موضوع بيشتر مي‌شود كه راستي، چرا خلق  اين آثار، باعث خطابي از سوي خدا براي كشف حقيقت «هايدگر» يا پند دادن جهان «نيچه»، شناخت جهان «بومگارتن»، حقيقت اشياء «ويليام ورزورث»، احساسي برحق «هيوم» عقل شهودي «كاسیرر» و يا كلمات خدا «گوته» نشد؟
«همه‌ي هنرها خواسته‌اند به مقامي برسند، كه شعر داشته است.» جملاتي از هايدگر تا نويسندگان خودماني و محلي، كه به كرّات شنيده‌ايم و آنها را ديده‌ايم كه با غبغبي هنگام راندن چنين جملاتي از زبان خويش، چطور انسان‌هاي ديگر را زير چشمي مي‌نگرند، امّا، شگفتا، خداوند با آنها هم كلام نيست و شاعران را نه وجودهايي سري در احوالات هستي، بلكه حتي پيروي از آنها را گمراهي مي‌خواند، آياتي كه با هيچ تفسير و امّا و اگري نمي‌توان، اين سخنان قاطع را در مسيري ديگر خواند و آنها را با كلام خود محو كرد.
اصولاً چون شعر از نظر ساختاري، از نيروي «تخيل» و «مبالغه» مدد مي‌گيرد، و هرچه در شعر «صُور خيال» قوي‌تر باشد، شعر به اصالت نزديكتر مي‌شود. به عنوان نمونه، هنگامي كه شاعر مي‌گويد:
بر سر هر مژه‌ام شمعي نشسته از فراق
روي دريا را عجب امشب چراغان كرده‌ام
در اينجا شعر، به اوج خود نزديك شده است، چرا؟ چون صور خيال به گونه‌اي قوي در آن ملاحظه مي‌شود. اگر خيال‌پردازي را به كلّي از شعر بگيريم، شعر سقوط مي‌كند و حداكثر به كلام موزون (اگر وزني داشته باشد) تبديل خواهد شد. «مبالغه» نقش بزرگي بر عهده دارد به گونه‌اي كه گفته‌اند: أحْسَنُ الأشعارُ اكْذَبُهَا، به علاوه، بهترين شعر آن است كه دروغ بالاتري در آن باشد! همچون اين بيت فردوسي كه گويد:
ز سُمّ ستوران در آن پهن دشت
زمين شش شد و آسمان گشت هشت
يا همانند اين بيت سعدي كه گويد:
لَوْ لَا الدُّمُوعُ و فَيَضْهُنَّ لَأحْرَقَتْ
أرْضَ الوَراعُ حَرارَةُ الْأكبادِ
يعني «اگر اشك‌ها و ريزش آنها نبودند، سرزمين وداع را حرارت جگرها به آتش مي‌كشيد» و با مرور بسياري از اشعار، نمايان مي‌شود كه برخلاف قرآن، شعرا عقل ستيز نيز هستند. چه بر سر اسلام آورده‌اند كه ربا حلال و شعرا، سيركنندگان هستي و كاشفان حقيقت شده‌اند و اسلام را هم بايد از شعرا آموخت؟
اكنون بايد گامي را فراتر نهيم و سعي در تفهيم معنايي هنر داشته باشيم.
هنر چيست؟ «اين سؤالي است كه پاسخ دادن به آن را بسياري از متفكران، از روزگاران باستان تا زمان حاضر، وجهه‌ي همت خود قرار داده‌اند،» كه هيچ‌گاه تعاريف هنر، از گذشته تا امروز را نمي‌شود با هم جمع كرد.
از ديدگاه بنيان‌شناسي، هنر با مفهوم امروزين يك پديده‌ي ناشناس است و مثل تمام ديگر مفاهيم معلق، حتي تعريف اوليه ندارد، در بنيان‌شناسي مقولات خردمندانه هر پديده‌اي كه قابل خطاب منطبق با خصوصيات خود نباشد، به آيتم‌هاي مورد اعتناي عقل وارد نمي‌شود و بسياري از گمان‌هاي كنوني، اعتباري و القايي است.
نكته‌ي قابل تأمل و عامل انحراف براي هنرمندان همين نكته است كه، براي تعريف هنر، از مراحل ظهور هنر شروع مي‌كنند، كه اين تعاريف، ما را از مبحث اصلي، يعني شكافتن هنرمند دور مي‌كند، امّا بايد توجه داشته كه هنر، در رابطه با انسان است كه وجهه‌اي بيروني به خود مي‌گيرد و انسان، آنچنان‌كه هست جهان را مي‌بيند و اين صحبت از خود انسان، و مادام كه جهان معني نداشته باشد، انسان هم معني نخواهد داشت، سؤال اين‌جاست كه، آيا هنر جدا از وجود انسان است؟ يا انساني كه پوچ است، هنري كاشف حقيقت مي‌تواند خلق كند؟ لغزش هنر امروزي از اين‌جا شروع مي‌شود كه، هيچ‌گاه هنر را در رابطه با انسان تعريف نكرده‌ايم و سؤال هنراز كجا آغاز مي‌شود را مطرح نكرده‌ايم، گاهي هنر را تقليد «افلاطون و ارسطو»، گاه زيبايي «سقراط» گاه همساني زيبايي و نيكي «فلوطين»، تا دوران اخير كه گاه، كاشف حقيقت «هايدگر» و گاه انتقال احساسات «تولستوي» است و اين نكته بيشتر نمايان مي‌شود كه اين تعاريف مربوط به تجلّيِ هنر است.
امّا در معدود نوشته‌هايي هنر را قبل از تجلي بررسي مي‌كنند، «هنر تجلّي قدرت آفريدگاري انسان در جبران و تزئين و ادامه هستي است»، نقطه آغازين هنر را «كوشش انسان براي برخوردار شدن از آنچه بايد باشد، امّا نيست» مي‌دانند، كه هنر را قبل از تجلي و در وجود خودِ انسان بررسي مي‌كنند؟
با يادآوري اين نكته به سراغ قرآن مي‌رويم كه شايد، از اين راه جاي خالي كلمه‌ي هنر را فهم كنيم.
قرآن صريح است و به تعبير و تأليف و ويراستاري نياز ندارد، و از آن‌جا كه قرآن، عُمر مفيد آدمي را كوتاه مي‌گويد و وظيفه‌ي او را عظيم، سعي در تربيت يافتگي او در جهت حركت در مسير است، بي‌اعتنايي واضح قرآن به عرصه‌اي كه امروز با لفظ هنر تعبير و بيان مي‌شود، بدون پوشاندن آن، كه غلطيدن به وادي تفسير است، ما را با ابعاد ديگري از اهميت اين كتاب كبير آشنا مي‌كند و نه نقص، كه امتياز ويژه قرآن شمرده مي‌شود، هنگام بررسي كتاب خدا در برخورد با شعرا، نكته‌اي خودنمايي مي‌كند كه خداوند شماري به قول قرآن، با مُهمل‌بافي و پريشان‌گوييِ نامفهوم، قصد خودنمايي اجتماعي را دارند، با تحقير و تمسخر و نفي سخن مي‌گويد. الگوي نگريستن قرآن به اين افراد است كه توانايي تكنيكي و هنري و بياني بشر، مِلاك ارجح شماري و صحت عمل و كردار و گفتار كسي نيست.
خداوند مي‌فرمايد: «از ميان شما رسولي فرستادم تا آيات مرا بر شما بخواند و كتاب و حكمت و مراتبي را بياموزاند كه نمي‌دانستید.»
پس قرآن نازل‌شده‌اي براي آموختن است و با مرور قرآن متوجه مي‌شويم كه اين آموخته شدن، پرورش انسان است، كه سيرِ پرورش‌يافتگي پيامبر را هم مي‌توان در آن بررسي كرد.
كليد مبحث همين نكته است كه اولين گام راهنمايي انسان و راه‌شدگي، زير پاي اراده خداوند است.
درك كردن فاجعه‌اي كه هنر، امروز باعث تكه‌تكه شدن انسان‌ها و سروري و آقايي برخي بر ديگران و زندگي پوچ خودرا با هنر معنا بخشيدن، هزاران ادا و اطوارها را با مُهر تأييدشده‌ي هنر پديد آورده، نياز بررسي احولات ايشان است، كه آيا واقعاً هنرمندان در تاريخ مناديان آزادي و راهبر تعالي وجودي انسان و صدرنشينانِ طالب حقيقت و تفكري براي پيشبرد اهداف انساني زيستن بوده‌اند؟ هيچ‌گاه تاريخ چنين دوراني را تا چند سده‌ي پيش به خود نديده است، يعني با بررسي تاريخ مشاهده مي‌كنيم كه هنرمندان، راهبران انقلابات و مُدعي چنين امري را هم نداشته‌اند، چنان‌چه دو انقلاب مردمي ايران، هنرمندان را در خود ادغام كرده بودند و مردم راهبران هنرمندان بودند. هنرمندان در گذشته، همچون ديگر مردمان براي مايحتاج خويش كار مي‌كرده اند و زندگي روزمره خود را از راهي جز هنر مي‌گذرانده‌اند و هنر را نوري در ظلمات نديده‌اند، يعني از دوران پارينه سنگي تا چند قرن پيش، چيزهايي كه ما اكنون هنر مي‌ناميم و تكرار آن نيز دور از تصور است، توقع چيزي غير از احتياجات زندگي و روزمره را نبايد از آن داشت، و اكنون مي‌بينيم كه افتخار تحصيل‌كردگان هنر و استادان دانشگاه‌هاي هنر، تشريج همان هنرهاي گذشته است.
راستي لغزش از كجا شروع شده است كه بي‌مسؤوليت‌ترين و لاابالي‌ترين انسان‌ها را بايد در ميان هنرمندان و شاعران جستجو كرد؟
آيا مردمان گذشته كه براي زنده بودن و خدمتي در جهت پاسخ دادن به نيازهاي خود و ديگران، شاهكارهايي كه اكنون هنر مي‌ناميم را خلق كرده‌اند، از آشپزها و كارگرها جدا بوده‌اند؟ يا خود را منادي حقيقت براي آنها مي‌دانستند؟
اكنون اگر انديشه‌ي رفتگر محله را بررسي كنيم، هيچ‌گاه تريبوني براي خود نمي‌خواهد و براي ادامه‌ي قدرت، ديگران را سركوب نمي‌كند و از سمتِ خود جهت شيره ماليدن سرِ بقيه استفاده نمي‌كند و اهدافي را تعيين نمي‌كند كه از عهده‌اش برنيايد، بلكه اگر هنگام جارو كردن، به او تذكر دهيم كه آن قسمت را خوب نروبيده‌اي، قبول مي‌كند، جهت يادآوري، از ما تشكر مي‌كند و آن‌جا را جارو مي‌كشد. امّا هنرمندان چطور، كه براي مورد خطاب قرار دادن آنها، يك چرخ دستي لازم است تا القاب آنها را حمل كند، و اين‌كه امروز هر شاعرك و مزقون‌نوازي فقط به صِرف مثلاً تظاهرات هنري، خود را مختار و مُجاب مي‌بيند كه يك سر و گردن بالاتر از ديگران و خود را در دود غرق كردن و روي سر و دست ديگران ديدن خود را، جزاي متفاوت بودن خود با ديگران بداند و با نام حقيقت، راه و روش سر كيسه كردن مردم و هدر دادن توانايي‌شان را دارند كه با نام رسيدن به مثلاً فلان قله‌ي افتخار خواننده‌اي مشهور، انرژي جوانان ما را از وظايف معمول اجتماعي و سير رشديافتگي جهت تحقق عدالت و انسانيت دور گردانند.
تاريخ ميليون‌ها ميليون، از اين هنرمندان را به خود ديده است، نقاشاني كه در زمان حيات خود، مردم تابلوهايشان را با يك كيلو ميوه عوض نمي‌كرده‌اند، اكنون ميليون‌ها دلار قيمت‌گذاري مي‌شود و يا در گوشه‌اي از خيابان، جان دادن گرسنه‌اي بيمار را ياد آوريد كه افرادي با ادا و اطوارها در سينما و تئاتر تقليد مي‌كنند؟ چرا اولي كه الگوي دوّمي است بميرد و دوّمي را بر روي صفحات مجله ديد و اُسكار ببرد؟
و يا امتيازات فوق معمولي و غير عاقلانه‌اي كه براي ساز و صداي اين و آن و يا رنگ‌گذاري آن ديگري بر بوم قائلند، كه همه را و همه چيز جهان را با برنامه‌هاي به اصطلاح پول‌ساز آلوده‌اند و خاك پاي شماي «شجريان» خود را از مردم جدا، عرفان «لطفي» پول‌هاي گزاف بليط و شاعران خودي را مجسمه‌هايشان تشريح مي‌كنند،
كه راستي چرا مادر بزرگي كه براي آرامش نوه‌اش، آواز مي‌خواند و دُعا مي‌كند، هنرمند نيست! يا رفتگري و آشپزي خوب، كجا براي يك آشپز خوب، غير از عنوان آشپزي خوب غش مي‌كنند، تا مجوزي براي مايكل جكسن، كه هر روز با نام هنر، تغيير جنس مي‌دهد، صادر گردد؟
و آيا هنرمندان، حسرت انتقادپذيري‌اي همانند آن رفتگر را بردل بقيه نگذارده‌اند؟
و آيا در باب هنر، دچار توهم ماليخوليايي نشده‌ايم، كه انسان‌ها را با نام سرگرمي به رؤياهاي حضور در پوسترها و شنيدن شيون‌هاي شوق فرو مي‌برد. اين همه به بهانه حرمت به هنر و هنرمند انجام مي‌شود كه هيچ‌يك امتيازي بر يك ريخته‌گر خوب ندارند.
قرآن هنرمندپروري نمي‌كند و برخورداري از هنرها را نشان امتياز نمي‌گويد، زيرا از نظر قرآن، بالاترين هنر و موجب امتياز آدمي تقوي است.
اكنون سؤال اصلي مطرح مي‌گردد كه «با وجود نبودن كلمه هنر در قرآن، چطور دوران اوليه اسلام نصفي از جهان، از معماري گرفته تا ظروف مايحتاج زندگي را شاهكارهايي مي‌بينيم، كه خالق آنها مسلمان‌ها هستند.»
اين متدي است روشن، براي شروع حركت با هر نوع ابزاري بدون امتياز، در جهت مسيري انسان‌ساز است.
و اهميّت اين قضيه را بيشتر درك مي‌كنيم كه انسان پرورش‌يافته است كه تفاوت وجودي خود را درك مي‌كند و در پيمودن مسير، ابزار در خدمت تجلّي وجودي اوست و نه فقط در محدوده‌اي كه اكنون، آن را هنر مي‌خوانيم.


آفلاین juhud

  • تیم بنیان
  • ****
  • ارسال ها: 69
  • شمار تحسین: 0
پاسخ : قرآن و موسيقي
« پاسخ #2 : آوریل 28, 2010, 02:54:36 »
ابتدای موسیقی را بنگرید و این که امروز موسیقی در کجاست؟
خود گویای همه چیز است.
[همیشه مظلوم بوده و هستیم.]